سلام
شاید این آخرین سلامی باشه که من تو این وبلاگ مینویسم و آخرین شماره.
من واسه ی خداحافظی آمده ام ولی حیف که وقت زیاد ندارم و پنج دقیقه از وقتم مونده.
خوب من میخوام با دنیای خودم خداحافظی کنم و یه دنیای جدید واسه خودم بسازم. امیدوارم به اونایی که بدی کردم منو ببخشن.
برام آرزو کنید که دنیایی که میسازم یه دنیای قشنگ با شادیها باشه و پر از خوبی ها و آدم های خوب.
موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه به خدا
ای خدا کاری بکن ما هم از بنده های خوبت باشم.
نوکرت دختر بهار
قربون همه ی بچه های با مرام.
خداحافظظظظظظظ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 21:25  توسط دختر بهار
|
دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم
خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم
اونیکه عاشق شده بود بدجوری تو کار تو موند
برای فاتحه بهت حالا باید فاتحه خوند
تموم وسعت دلو به نام تو سند زدم
غرور لعنتی میگفت بازی عشقو بلدم
از تو گله نمیکنم از دست قلبم شاکی ام
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام
دوست ندارم چشمای من فردا به آفتاب وا بشه
چه خوب می شد تصمیم تو آخر ماجرا بشه
دست و دلت نلرزه بزن تیغ خلاصو
از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 18:22  توسط دختر بهار
|

این شبیه یکی از عکسای منه
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 10:37  توسط دختر بهار
|
چه فریبی !
از مرغ عشق غمگین فال فروش فال شاد می خواهم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 10:35  توسط دختر بهار
|
تمام صندلیهای دنیا را روی هم می چینم نمی رسم....
تمام چار پایه های دنیا را روی هم می چینم نمیرسم...
تمام نردبان های دنیا را روی هم میچینم نمی رسم...
تمام کوه های دنیا را روی هم می چینم نمی رسم....
تمام رویا هایم را روی هم می چینم می رسم.
ماه را میگیرم بو میکنم بوی رویاهایم را میدهد رنگ رویا هایم است.
نقره ای نقره ای.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 10:28  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:11  توسط دختر بهار
|
man yolunda dakhdan akhib chay oldum
garanikda sanan otur ay oldum
oshoyoordin gishda sanan otur yay oldum
soyla gonloom san manim ochoon neynadi
sandan oozakh chikhib geda bilmiram
bi ayrilikh nakhmasini sevmiram
san donyamsan donyani man neyneram
sevgi doloob donyamizi neynadin
من این ترانه رو خیلی دوست دارم امیدوارم بتونید بخونید چون به زبان ترکی هستش

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:7  توسط دختر بهار
|
اگه ترک تو میگویم عزیزم
اگه میبینی همچو آهو از تو میگریزم
دلم پیشت میمونه یادگاری
با اینکه میدونم طفلی دلو تنهاش میزاری
آخه من خسته از تکرار عشقم
اسیری مونده زیر بار عشقم
دیگه سرخورده از آزار عشقم
با اینکه میدونم هرجای دنیا
اگه بی تو باشم باید بمیرم
تموم لحظه های بی تو بودن مثل صیدی به دام غم اسیرم
اخه من عاشق روی تو بودم
اسیر چشم جادوی تو بودم
ندونستم دلت با دیگرونه
گل عشقم نصیب اینو اونه
آخه من خسته از تکرار عشقم
اسیری مونده زیر بار عشقم
دیگه سرخورده از آزار عشقم
بدونی ناگزیرم ندارم چاره ی موندن
شکسته عهد و پیمون دیگه بین تو و من
با اینکه دل بریدن برای من عذابه
بریدم از تو و عشق شدم راضی رفتن
آخه من خسته از تکرار عشقم
اسیری مونده زیر بار عشقم
دیگه سرخورده از آزار عشقم
" این ترا نه رو افسانه خونده و من با تمام وجودم نوشتمش امیدوارم بفهمین منظورم چیه؟"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:54  توسط دختر بهار
|
عشق بهتر است یا دوست داشتن؟
همیشه به خودم میگم کاش تو زندگی خودمون هم یه کنترل +z وجود داشت تا میتونستیم اگه اشتباهی کردیم اونو کنسل کنیم و به عقب برگردیم وای اگه میشد چی میشد؟
اصلا چرا ما انسانها باید دوچاره اشتباه بشیم مگه خدا بهمون عقل نداده؟
بعضی وقتا از انسان بودنم شرمم میاد چون بعضی از این انسانها یه کارایی میکنن که آبروی ما رو پیش خدا میبرن.
اصلا خدا بیکار بود که اومد انسان رو خلق کرد البته با عرض معذرت. ای خدا یعنی میشه به آرزوهامون برسیم اگه بشه چی میشه؟
خدا خودت که میدونی ازت چی میخوام
تو تنها پارتی من تو این دنیایی
دوست دارم خدا. خدا تو هم دوسم داری؟ امیدوارم اونی که دوسش دارم اونم منو دوست داشته باشه
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 23:29  توسط دختر بهار
|
در غریبی ناله کردم کسی یادم نکرد
در قفس جان دادم و عشق آزادم نکرد

شعرا که قابل نداره
اما همش واسه خودت فقط نوشتم اینارو به خاطر تولدت
وصال تو خیالیه وای که دلم چه حالیه
یادت میاد بهارمون
دلای بی قرارمون
قایم شدن تو کوچه ها
دور از نگاه بچه ها
بازیهای عروسکی آخ که چه حیف شد کودکی
یه کم برس باز به خودت
میخوام بیام تولدت
اون وقتا این جوری نبود
راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقی چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو تو نمیای به کمکم
میخوام دستاتو بگیرم
تو بمونی من بمیرم
عاشقی هم نوبتیه آخ که چه بد عادتیه
.....
این شعر ادامه داره انجاهاش قشنگ بود نوشتم. از مریم حیدر زاده هستش.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:50  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:51  توسط دختر بهار
|
دوست ندارم که هیچ وقت دیگه تو رو ببینم
خیال نکن بعد از این به پای تو میشینم
منو بگو میگفتم تو تنها تکیه گاهی
بین همه آدما تو پاک و بیگناهی
من توی دنیای خود عالمی با تو ساختم
اونرو به پات گذاشتم غافل از اینکه باختم
حرفی دیگه نمونده آخر خط همین جاست
برو واسه همیشه جواب تو با خداست
میخوام اینو بدونی قصه ی ما تموم شد
فقط دلم میسوزه که زندگیم حروم شد
آتیش زدی خونمو خونت آتیش بگیره
ببین چه کردی که دل دلش میخواد بمیره

نفرینت نمیکنم فقط به خدا میسپرمت
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:45  توسط دختر بهار
|
امروز روز خوبی واسم نبود سرمای بدی خورده بودم برا همین کلاس صبح هم نرفتم چون یکی بد جوری حالمو گرفته بود. ولی نمی بخشمش.
داشتم یه فیلم میدیدم هندی بود. اسمش سپاس بود فیلم جالبی بود شما هم نگاه کنید خیلی چیزارو نشون داد بعضیا باید هزاربار این فیلم رو ببینند.
بعضیا که فکر میکنن عشق یه بازیه و فکر میکنن دوست داشتن دروغه و همه دروغ میگن.
من دیگه حالم خوب نیست فکر میکنم به آخر عمرم نزدیک شدم . دیگه واسه من هیچی فرق نمیکنه به آخر راه رسیدم دیگه هیچ هدفی ندارم. شاید این ترم انصرافی بدم چون حوصله ی درس ندارم. از زندگی سیر شدم الانم به زور مینویسم نمیدونم تا کی زندم ولی از خدا میخوام عمرم کم باشه.
ای زندگی من واسه چی زندم اخه. نمیدونم به کی بدی کردم
خوب من میرم هروقت خوب شدم دوباره میام
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:48  توسط دختر بهار
|
ای دوست یک روز به سراغم آیی که من نیستم و هر کجا را بگردی اثری از من نمیابی
پس قدر امروزتو بدون چون دیروز رفته و هیچ وقت برنمیگرده .
اینو به تو میگم هیچ وقت روزهای فردا جای روزهای دیروزو نمیده
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 21:7  توسط دختر بهار
|
تو دنیا یه چیز هست که فقط مال خودمه اونم دلمه که دیگه به هیشکی نمیدمش این قسمو تو تنهاییم با خدا گفتم.
دیگه رفت اون روزای سادگیم که به هر کی میومد دلوم بهش میدادم ولی دیگه این تور نمیشه دیگه این دل فقط مال خودمه.
من خودم آخر دل دادن به کسی رو دیدم دیگه نمی خوام تجربه کنم چون میدونم یه روز میرسه که میاد و میگه بیا این دلت مال خودت من یکی بهتر پیدا کردم. نه من نمیذارم این تور بشه این دل فقط مال خود خودمه حتی تو ای غریبه...
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم چرا خدا به ما زندگی داد آخه چرا؟
به نظر من بدترین آرزو واسه یه فرد اینکه آرزو کنی عمرش زیاد شه نظر شما چیه به نظرتون راست نمیگم؟
من دیگه تنهای تنهام ولی مطمینم که خدا با من هستش و تنهام نمیذاره. دیگه روی این دلم یه علامت بزرگ ضربدر میذارم و روش مینویسم ورود ممنوع.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 11:21  توسط دختر بهار
|
از تو برای من خاطره های زیادی میماند ای خاطره
نمیدانم از من برای تو چه میماند هراسانم
همیشه اینو با خودم زمزمه میکنم واقعا دیگران از من چه خاطره هایی دارن؟
کاش بیشتر این خاطرات خوب باشه دوست ندارم بعد از مرگ کسی بگه خوب شد دختر بهار رفت.
همیشه دوست داشتم یه دنیای جدا واسه خودم درست کنم دنیای که توش فقط شادی باشه نه چیز دیگه ولی دیدم من هر جا میرم غم از من جلوتر اونجاست. آخه چرا؟ چرا نمیره تو دنیای اونای دیگه هان؟
وقتی بچه بودم چه دنیا هایی واسه خودم ساخته بودم یادش بخیر. عجب روزایی بود هیچی رو نمیفهمیدم. نمیدونستم عشق چیه غم چیه؟ ساده بودم مثل چکاوک با دیگران هم کاری نداشتم و تو دنیای خودم بودم.
ولی حالا چی؟
همیشه فکر میکردم دیگران هم مثل خودم هست. ساده و بی ریا ولی حالا میبینم دنیا یه تور دیگه هستش. بگذریم دنیاست دیگه پایین داره بالا داره
اولا از خدا میخواستم عمرمو زیاد کنه تا بتونم همه کار بکنم ولی حالا از خدا میخوام:
خدا ازت میخوام که عمرم از این بیشتر نشه یه مرگ با عزت بهم بده .امینننننن
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 20:56  توسط دختر بهار
|
سلام
امروز روز جالبی واسم نبود(آخه امتحان زبان داشتیم بعدش خیلی سخته آخه به جون خودم باور نداری از ۱۱۸ بپرس) امتحانو خرابش کردیم.
ولی خوب هیچ روز خدا بد نیست این ما ها هستیم که بدش میکنیم با کارامون . پس سعی کنیم همیشه روزامون خوب باشه.
نمیدونم از چی بنویسم و از کی؟
دیگه کم آوردم.
این روزا خیلی تو فکرم میخوام یه اکسیری درست کنم که غیب شم دیگه هیشکی منو نبینه میخوام بدونم اگه من نباشم چی میشه؟
میخوام بدونم کیا ناراحت میشن و کیا خوشحال اصلا کیا منو دوست دارن هان؟
یعنی میشه این اکسیر رو درست کرد چند روزه که به این فکر میکنم.
امروز به دوستم گفتم :
سحر تو یه راهی میشناسی که بشه واسه همیشه محو شد و از این دنیا راحت شد؟
لبخندی زد و گفت: مرگ
واقعا راست گفت هیچ راهی جز مرگ نیست ولی چه جوری آخه؟
اصلا چرا خدا ما رو آفرید اصلا چرا منو خلق کرد دیواری کوتاهتر از من پیدا نکرده بود
خدا از دستت ناراحتم من از این دنیا خوشم نمیاد چی میشد خودت همون طور که بوجودم آوردی همون طوری هم منو از این دنیا محو کنی هان مگه چی میشه؟
آخه تو این دنیا که جز دروغ و حیله چیز دیگه ایی نیست. والاه من از این دنیات چیزی ندیدم خدا
خدا از این بنده هات گله دارم
اصلا چرا بهمون دل دادی که هر کی میاد میشکنه میره هان؟ نه میخوام بدونم بگو واسم
کاش به جای این دل سنگ میذاشتی به بزرگیت راست میگم.
...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:28  توسط دختر بهار
|
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرارا من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی دلم پراز یه نفرین پر سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روززززززززز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 13:15  توسط دختر بهار
|
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت
خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت
آی پسره آی بی وفا آی که تو تنهام میذاری تو قاب عکست جای من عکس کیو میخوای بذاری
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسه من
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخر ا گفتم ولش کن بیخیال اون واسه من یار نمیشه بیخیال این عشق محال
گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام
میخواد بره خوب به درک همینی که هست ختم کلام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 18:58  توسط دختر بهار
|
اگر چه پایان راه پیداست من به پایان دیگر نیندیشم که
همین دوست داشتن زیباست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:41  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:8  توسط دختر بهار
|
در این دنیا... تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریز است
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی ثمر می خندم
چه بی اثر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 19:57  توسط دختر بهار
|
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفه مثل یه آهو توی صحره ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی رو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
پرت نشه فکر و خیالت
من همه قصه هام قصه توست
اگه غمگینه همش از غصه توست
یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که یه دفه خیس نشی یخ کنه بال و پرت
نشکنی یه وقت
من تموم قصه هام قصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که آتیش عشق تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو بازم میگم برات انقده میگم که خسته شم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:5  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:47  توسط دختر بهار
|
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو میدید داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
قافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ایی گفت : آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و ریشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که میمرد
برگ نیافتاد و نیافتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
" همیشه مثل برگ دلتون با خدا باشه باد کاره ایی نیست مطمِن باش "
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 9:19  توسط دختر بهار
|
خنجر برام بیارید من از تبار دردم
عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آینه دار غربت با آدما غریبه
حوای چشمای من در حسرت یه سیبه
تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته
عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته
از شب به شب رسیدم از کوچه به بن بست
آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟
شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم
اشکم رو گونه ها تون من سردی یه آهم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:14  توسط دختر بهار
|
جون پناهم زیر بارون دستای گرم تو بود
درد و رنجی از این عشق گناه من نبود
رفتی و عمری گذشته ولی بی تو گذشت
رفتی و قلبی شکسته به دست تو شکست
چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:48  توسط دختر بهار
|
وقتی بارون سر میگیره قلب من آروم میگیره
خاطرات با تو بودن دوباره جون میگیره
پشت ابرای خیالم تو رو لرزون میبینم
تو رو در انتظارم زیر بارون میبینم
بزن بارون بزن بارون سراپا خیس خیسم کن
بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سیرم کن

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:39  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:35  توسط دختر بهار
|
میخوای بری میخوای بری
چیزی نگو میدونم بغزمو نشکن میشکنه غرورم
نمیخوام اشکامو ببینی آخه
میشکنه حرمت دل صبورم
با رفتنت چیزی عوض نمیشه من میمونم منتظرت همیشه
میخوای بری میخوای بری معلومه از نگاهت
چشمای عاشق میشینه به راهت
خوب میدونم یه روزی برمی گردی
سرخورده و شرمنده از گناهت
عشقم گل سرخ غرور منه نمیشه آسون بذاری زیر پات

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:22  توسط دختر بهار
|