تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

غزل شیشه ایی

در تو خلاصه میشوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
برای از تو " من " شدن ، مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:8  توسط دختر بهار  | 

یاد من باش

رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!

هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!

هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:6  توسط دختر بهار  | 

بد شانسی

شب منتظر رنگ چشات بود
آفتاب نگران خنده هات بود
بارون زلال پشت شيشه
در حسرت آهنگ صدات بود

من شنيده بودم که يه رازی
تو قلب تو آشيونه ساخته
من شنيده بودم که ستاره
پيش چشم تو رنگشو باخته

گم شدم تو پيچ و خم جاده
باز به آخر قصه رسيدم
می خواستی بری لحظه ی آخر
بدشانسی آوردم تورو ديدم

با رفتن تو قصّه تموم شد
من کنار تنهايی نشستم
تو خلوت آخر نگاهت
آيينه شکست و من شکستم

کاش جاده يه ذره آشنا بود
من رسيدنو گم نمی کردم
کاش يه لحظه منتظر می موندی
می گفتی دوباره برمی گردم

گم شدم تو پيچ و خم جاده
باز به آخر قصه رسيدم
می خواستی بری لحظه ی آخر
بدشانسی آوردم تورو ديدم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:5  توسط دختر بهار  | 

شروع قصه

آسمان چشم او آیینه ی کیست؟
آنکه چون آینه بامن روبرو بود
دردونفرین*دردونفرین برسفرباد
سرنوشت این کجایی دست اوبود
گریه نکن که سرنوشت گرمرا ازتو جدا کرد
عاقبت دلهای ما باغم هم آشنا کرد
چهره اش آینه ی کیست؟
آنکه بامن روبرو بود
دردونفرین برسفر این گناه دست اوبود
ای شکسته خاطر من*روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من *نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان*سینه ی تاریک من
سنگ قبر آرزو بود*آنچه کردی با دل من
قصه ی سنگ وسبوبود
من گلی پژمرده بودم*گرتوراصدرنگو بوبود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 9:57  توسط دختر بهار  | 

نفرین به سفر

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز برای روز آینده

عمر اینه بهشت اما آه...........

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 9:56  توسط دختر بهار  | 

چند سال دیگه باید بشینم پر پر شدن عمر ببینم

چند سال دیگه باید تو دنیا روزا برن تو رو نبینم

عمر مونده باقی می خوام بشه تلافی

در عالم مستی در خدمت ساقی

همون مردمی که دنیا پرستن

اونایی که هنوز نخورده مستن

سر سفره خوشبختی نشستن

یک لقمه نخورده مستن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:41  توسط دختر بهار  | 

 

 

 

 

عشق من دیوونم باش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 20:39  توسط دختر بهار  | 

به امید دیدن تو چشامو رو هم میذارم

تا تو رو تو خواب ببینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 19:56  توسط دختر بهار  | 

اونی که میخواستم مثل اشک چکید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 20:22  توسط دختر بهار  | 

فقط تو بهانه من هستی

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 19:5  توسط دختر بهار  | 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 19:3  توسط دختر بهار  | 

بوسه

بردی دلمو من از تو آن میخواهم

وز گمشده خویش نشان میخواهم

سر مصرع هربیت تو حرفی بردار

هر آنچه آمد من از تو آن میخواهم

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:53  توسط دختر بهار  |