از تو برای من خاطره های زیادی میماند ای خاطره
نمیدانم از من برای تو چه میماند هراسانم
همیشه اینو با خودم زمزمه میکنم واقعا دیگران از من چه خاطره هایی دارن؟
کاش بیشتر این خاطرات خوب باشه دوست ندارم بعد از مرگ کسی بگه خوب شد دختر بهار رفت.
همیشه دوست داشتم یه دنیای جدا واسه خودم درست کنم دنیای که توش فقط شادی باشه نه چیز دیگه ولی دیدم من هر جا میرم غم از من جلوتر اونجاست. آخه چرا؟ چرا نمیره تو دنیای اونای دیگه هان؟
وقتی بچه بودم چه دنیا هایی واسه خودم ساخته بودم یادش بخیر. عجب روزایی بود هیچی رو نمیفهمیدم. نمیدونستم عشق چیه غم چیه؟ ساده بودم مثل چکاوک با دیگران هم کاری نداشتم و تو دنیای خودم بودم.
ولی حالا چی؟
همیشه فکر میکردم دیگران هم مثل خودم هست. ساده و بی ریا ولی حالا میبینم دنیا یه تور دیگه هستش. بگذریم دنیاست دیگه پایین داره بالا داره
اولا از خدا میخواستم عمرمو زیاد کنه تا بتونم همه کار بکنم ولی حالا از خدا میخوام:
خدا ازت میخوام که عمرم از این بیشتر نشه یه مرگ با عزت بهم بده .امینننننن
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 20:56  توسط دختر بهار
|
سلام
امروز روز جالبی واسم نبود(آخه امتحان زبان داشتیم بعدش خیلی سخته آخه به جون خودم باور نداری از ۱۱۸ بپرس) امتحانو خرابش کردیم.
ولی خوب هیچ روز خدا بد نیست این ما ها هستیم که بدش میکنیم با کارامون . پس سعی کنیم همیشه روزامون خوب باشه.
نمیدونم از چی بنویسم و از کی؟
دیگه کم آوردم.
این روزا خیلی تو فکرم میخوام یه اکسیری درست کنم که غیب شم دیگه هیشکی منو نبینه میخوام بدونم اگه من نباشم چی میشه؟
میخوام بدونم کیا ناراحت میشن و کیا خوشحال اصلا کیا منو دوست دارن هان؟
یعنی میشه این اکسیر رو درست کرد چند روزه که به این فکر میکنم.
امروز به دوستم گفتم :
سحر تو یه راهی میشناسی که بشه واسه همیشه محو شد و از این دنیا راحت شد؟
لبخندی زد و گفت: مرگ
واقعا راست گفت هیچ راهی جز مرگ نیست ولی چه جوری آخه؟
اصلا چرا خدا ما رو آفرید اصلا چرا منو خلق کرد دیواری کوتاهتر از من پیدا نکرده بود
خدا از دستت ناراحتم من از این دنیا خوشم نمیاد چی میشد خودت همون طور که بوجودم آوردی همون طوری هم منو از این دنیا محو کنی هان مگه چی میشه؟
آخه تو این دنیا که جز دروغ و حیله چیز دیگه ایی نیست. والاه من از این دنیات چیزی ندیدم خدا
خدا از این بنده هات گله دارم
اصلا چرا بهمون دل دادی که هر کی میاد میشکنه میره هان؟ نه میخوام بدونم بگو واسم
کاش به جای این دل سنگ میذاشتی به بزرگیت راست میگم.
...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:28  توسط دختر بهار
|
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرارا من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی دلم پراز یه نفرین پر سینه سوز
نگو بی خبری
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روززززززززز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 13:15  توسط دختر بهار
|
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت
خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت
آی پسره آی بی وفا آی که تو تنهام میذاری تو قاب عکست جای من عکس کیو میخوای بذاری
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسه من
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخر ا گفتم ولش کن بیخیال اون واسه من یار نمیشه بیخیال این عشق محال
گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام
میخواد بره خوب به درک همینی که هست ختم کلام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 18:58  توسط دختر بهار
|
اگر چه پایان راه پیداست من به پایان دیگر نیندیشم که
همین دوست داشتن زیباست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 11:41  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:8  توسط دختر بهار
|
در این دنیا... تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریز است
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی ثمر می خندم
چه بی اثر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 19:57  توسط دختر بهار
|
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفه مثل یه آهو توی صحره ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی رو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
پرت نشه فکر و خیالت
من همه قصه هام قصه توست
اگه غمگینه همش از غصه توست
یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که یه دفه خیس نشی یخ کنه بال و پرت
نشکنی یه وقت
من تموم قصه هام قصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که آتیش عشق تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو بازم میگم برات انقده میگم که خسته شم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:5  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:47  توسط دختر بهار
|
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو میدید داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
قافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ایی گفت : آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و ریشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که میمرد
برگ نیافتاد و نیافتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
" همیشه مثل برگ دلتون با خدا باشه باد کاره ایی نیست مطمِن باش "
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 9:19  توسط دختر بهار
|
خنجر برام بیارید من از تبار دردم
عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آینه دار غربت با آدما غریبه
حوای چشمای من در حسرت یه سیبه
تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته
عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته
از شب به شب رسیدم از کوچه به بن بست
آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟
شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم
اشکم رو گونه ها تون من سردی یه آهم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:14  توسط دختر بهار
|
جون پناهم زیر بارون دستای گرم تو بود
درد و رنجی از این عشق گناه من نبود
رفتی و عمری گذشته ولی بی تو گذشت
رفتی و قلبی شکسته به دست تو شکست
چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:48  توسط دختر بهار
|
وقتی بارون سر میگیره قلب من آروم میگیره
خاطرات با تو بودن دوباره جون میگیره
پشت ابرای خیالم تو رو لرزون میبینم
تو رو در انتظارم زیر بارون میبینم
بزن بارون بزن بارون سراپا خیس خیسم کن
بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سیرم کن

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:39  توسط دختر بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:35  توسط دختر بهار
|
میخوای بری میخوای بری
چیزی نگو میدونم بغزمو نشکن میشکنه غرورم
نمیخوام اشکامو ببینی آخه
میشکنه حرمت دل صبورم
با رفتنت چیزی عوض نمیشه من میمونم منتظرت همیشه
میخوای بری میخوای بری معلومه از نگاهت
چشمای عاشق میشینه به راهت
خوب میدونم یه روزی برمی گردی
سرخورده و شرمنده از گناهت
عشقم گل سرخ غرور منه نمیشه آسون بذاری زیر پات

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:22  توسط دختر بهار
|
وقتی شیشه میشکنه ارزشش کمتر میشه ولی دل هرچه شکسته تر باشه ارزشش بیشتره
کی موافقه دستشو ببره بالا نظر بده

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 17:2  توسط دختر بهار
|
گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق سوی در می آیم و هرسو نگاه میکنم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:2  توسط دختر بهار
|
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آنزمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
تکان دادن دستت را که مهم نیست
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:47  توسط دختر بهار
|
تو به شفافی شبنم روی برگا
من مثل برگ زردی که میافته از درختا
تو مثل طراوت گلای نرگس روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله قوقا میکنه
یاد حرفای قشنگت من و رها نمیکنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ایی که توی شبهای سیاهم میدرخشی
تو مثل طراوت گلای ژونه چرا رفتی از برم ای دیوونه
تو مثل یه تیکه ابری توی آسمون آبی ژاک و ساده مثل دریا
بگو یکبار آره یکبار برمیگردی یا هنوزم بی تفاوت یخ و سردی
بین من و تو فاصله قوقا میکنه....

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:35  توسط دختر بهار
|
سلام بچه ها
واسه هرکی دل من تنگ میشه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه
این از جیگرم زینب دوستم بود قشنگه نهههههههههههههه؟
************************************************
گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق
سوی در می آیم و هرسو نگاه میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:17  توسط دختر بهار
|
من از تو مینویسم کلام تازه ایی
تو از من مینویسی که پرآوازه ایی
رسیده وقت رفتن نشسته تو چشام
سکوت مبهم تو شکسته تو صدام
برای کوچه آخر تو همراه منی
برای دل بریدن دلیل رفتنی
میمونه کنج سینم هوای انتظار
میخونم شعر رفتن تا برگرده بهار
تو دریای نگاهت شکسته قایقم
تو دنیای بزرگت غریبی عاشقم
برای شعر خوب تو میخونم
مسافر وقت رفتن خداحافظ بگو
سفر تا انتها تو هم با من بیا
تویی همراه من تموم لحظه ها
تو تنها عاشقی برای قصه ها
بیا با من بمان تو راه جاده ها
که مقصد منتظر برای ما
سکوت رو میشکنه صدای ما
خواستی تو هم بیا
love is name, life is game,forget name,play this game
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 19:33  توسط دختر بهار
|
یک گل که دیدی نایست نگاهش نکن
وقتی نگاهش کردی طرفش نرو
وقتی طرفش رفتی بوش نکن
وقتی بوش کردی نچینش
وقتی چیدی درست نگهش دار
وقتی درست نگه داشتی پرپرش نکن
وقتی پرپرش کردی فراموشش نکن
وقتی فراموشش کردی برو و پشت سرت رو نگاه نکن
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 19:20  توسط دختر بهار
|
حرفامو اول با سلام شروع میکنم.
سلام
راستش نمیدونم از کجاش شروع کنم. ولی خوب همیشه بهانه ایی برای شروع حرفا هست.
من اولا لفظ قلمم خوب بود ولی دیگه مثل قبلا نیست.دیگه دختر قبلی نیستم دیگه دلم اون دل قبلی نیست. این دلم همش پاره و پورست شاید قشنگترین دلو من داشته باشم.
دوستم میگه هیچ وقت از خدا چیزی رو به زور نخوا بگو خدا هر چی صلاح میدونی اونو بده(ما هم دیگه این کار و میکنیم).
من همیشه از خدا یه دوست میخواستم که واسه همیشه با من باشه ترکم نکنه.درکم بکنه منو واسه خودم بخواد نه واسه چیزایی که دارم ولی خوب زمونه بده
اگه سرنوشت دست خودم بود میشکافتمش از اول میبافتمش. ولی هر کی کلاف سرنوشت منو بافته خیلی باهام بد کرده.
همیشه این شعر و زمزمه میکنم:
هنگام پاییز زیر یک درخت مردم
و هزاران برگ درخت
گورستان قلب من شدند.
ای دوست قدر دوستتو بدون.
ولی یه چیزی:
عشق من گل سرخ غرور منه نمیشه آسون بذاری زیر پات
یه آرزو دارم و اون اینکه روی قبرم شعری که خودم می نویسمو بذارن.
اینجا بهتره که یادی کنم از دوست قدیمیم نسیم. روحت شاد نسیم ولی ما رو یادت نره. امروز اومدم ولی پیدات نکرم گلی که واست آورده بودمو گذاشتم رو یه قبری که روش خالی بود. بهش گفتم فاطمه خانوم من که نسیم رو پیدا نکردم لا اقل اگه دیدیش اینو بده بهش. امیدوارم نسیم اون دنیا به خواسته هات برسی. ولی بهت قول میدم که زود بیام پیشت آخه میدونم تنهایی سخته ولی تو غصه نخور من دوباره میام و هر طوری شده پیدات میکنم.منتظرم باش نسیم زود زود میام پیشت اول بذار کارای این دنیامو بکنم بد چون نمیخوام دست خالی بیام. دوست داریم نسیم.
نمیدونم چی شد که امروز اومدم و این چیزا رو نوشتم ولی خوب اگه چرت و پرت بود ببخشید خوب ناسلامتی این دل ما قدیمی شده شما به خوشگلی دلتون ببخشید
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 20:15  توسط دختر بهار
|