تبليغاتX
دنیای من - قصه ی برگ و باد

دنیای من

قصه ی برگ و باد

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش   مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو میدید داره از غصه میمیره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت

قافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ایی گفت : آخه این حرفا کدومه

با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با  یه قدرتی فراوون سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و ریشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که میمرد

برگ نیافتاد و نیافتاد آخه این خواست خدا بود

هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

" همیشه مثل برگ دلتون با خدا باشه باد کاره ایی نیست مطمِن باش "

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 9:19  توسط دختر بهار  |