تبليغاتX
دنیای من - خدا...

دنیای من

خدا...

سلام

امروز روز جالبی واسم نبود(آخه امتحان زبان داشتیم بعدش خیلی سخته آخه به جون خودم باور نداری از ۱۱۸ بپرس) امتحانو خرابش کردیم.

ولی خوب هیچ روز خدا بد نیست این ما ها هستیم که بدش میکنیم با کارامون . پس سعی کنیم همیشه روزامون خوب باشه.

نمیدونم از چی بنویسم و از کی؟ دیگه کم آوردم.

این روزا خیلی تو فکرم میخوام یه اکسیری درست کنم که غیب شم دیگه هیشکی منو نبینه میخوام بدونم اگه من نباشم چی میشه؟

میخوام بدونم کیا ناراحت میشن و کیا خوشحال اصلا کیا منو دوست دارن هان؟

یعنی میشه این اکسیر رو درست کرد چند روزه که به این فکر میکنم.

امروز به دوستم گفتم :

سحر تو یه راهی میشناسی که بشه واسه همیشه محو شد و از این دنیا راحت شد؟

لبخندی زد و گفت: مرگ

واقعا راست گفت هیچ راهی جز مرگ نیست ولی چه جوری آخه؟

اصلا چرا خدا ما رو آفرید اصلا چرا منو خلق کرد دیواری کوتاهتر از من پیدا نکرده بود

خدا از دستت ناراحتم من از این دنیا خوشم نمیاد چی میشد خودت همون طور که بوجودم آوردی همون طوری هم منو از این دنیا محو کنی هان مگه چی میشه؟

آخه تو این دنیا که جز دروغ و حیله چیز دیگه ایی نیست. والاه من از این دنیات چیزی ندیدم خدا

خدا از این بنده هات گله دارم

اصلا چرا بهمون دل دادی که هر کی میاد میشکنه میره هان؟ نه میخوام بدونم بگو واسم

کاش به جای این دل سنگ میذاشتی به بزرگیت راست میگم.

...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:28  توسط دختر بهار  |